تصاویر و مطالب عاشقانه



www.esiqashqai.blogfa.com












 

تصاویر و مطالب عاشقانه احسان

 

 

 

پرستار که سرش خیلی شلوغ بود و گوشی تلفن هم تو دستش بود نگاهی بهم کرد و گفت:

اسم مریض؟

گفتم: مریض اتاق ?? همین روبرو . کجاست؟ فکر میکنم همین چند دقیقه پیش منتقلش کرده

باشند

پرستار گوشی رو گذاشت و یکم بهم نگاه کرد و اینبار آرومتر از قبل گفت:شما چکاره اش

هستین؟

در حالی که نمیدونستم چی باید بگم و عجله هم داشتم ناگهان گفتم نامزدش هستم!

سرش رو انداخت پایین و گفت: متاسفم . برید طبقه ? . انتهای سالن دست چب!

به سرعت خودم رو رسوندم اونجا اول راهرو تابلوی" سردخانه" نصب شده بود اما توجهی

نکردم.

به انتهای سالن که رسیدم دیدم مریم از یک اتاقی اومد بیرون . به طرفش دویدم و در حالی که

میلرزیدم و اشک بی وقفه از چشمام میومد گفتم: مریم من اومدم. کجاست؟

مریم سرش پایین بود. می دونستم چی می خواست بگه . می دونستم که دیر رسیدم. می

دونستم که دیگه هیچ وقت نمیبینمش . می دونستم که .... همه اینا رو می دونستم اما دلم

نمی خواست باور کنم

هنوز مریم حرفی نزده بود که دوباره در همون اتاق باز شد و چند نفر مادر مریم رو روی تخت

آوردن بیرون

به دنبال اونا داداش و باباش هم اومدن .

باباش در حالی که چشماش از شدت گریه قرمز شده بود رفت دنبال مامان مریم.

موندیم منو مریم وداداشش . مریم که حرف نمی زد .ناخودآگاه سر مریم جیغ کشیدم وگفتم:

لعنتی حرف بزن دیگه. بگو کجاست؟؟

مریم سرش رو بلند کرد . چشماش سرخ سرخ بود اما اشکی دیده نمی شد منتظر شدم حرف

بزنه .

داداشش اومد کنار ما ایستاد . مریم روش رو برگردوند که داداشش گفت می خوای ببینیش؟؟

بر عکس مریم . چشماش خیس خیس بود . گفتم آره خیلی دلم براش تنگ شده .

گریه اش بیشتر شد. بهم اشاره کرد که دنبالش برم . دری رو که باز کرد روش نوشته شده بود

"سردخانه"

دیگه مطمئن شدم که تنهام گذاشته . اون رفته بود!

به طرف تختی رفتیم که حدس می زدم عزیزترین کسم روش خوابیده . وقتی که ملافه سفید

رو از روی صورت نازش کنار زدم قلبو آنچنان فشرده شد که برای یک آن از حرکت ایستاد.

عشق من آروم و ساکت درحالی که لبخندی گوشه لبانش بود روی تخت به خواب ابدی فرو

رفته بود .

جلوتر رفتم. دستش رو گرفتم . گرمای نه چنداد زیاد بدنش نشانه این بود که مدت زیادی از

مرگش نگذشته

همش ?? سال زندگی کرد . هنوز جوان جوان بود. هنوز چیزی از زندگی نفهمیده بود. چقدر

دلش میخواست بابا بشه .

همش بهم میگفت " دوست دارم دخترهام مثل تو باشند و پسرهام مثل خودم . چون پسر باید

به باباش بره" خم شدم سرش رو بوسیدم.

موهاش نامرتب بود و با دست موهاش رو مرتب کردم . ته ریش خفیفی داشت . بهش گفتم:

عزیزم تو که اینقدر شلخته نبودی .

یادته همیشه وقتی میخواستی منو برسونی مدرسه مجبورم می کردی به زور لپت رو بوس

کنم؟ میگفتی حیف بوسم نکنی تازه اصلاح کردم. یادته؟

یادته همیشه دکمه های بلیزت رو نمی بستی یا یکی در میون می بستی بعد میومدی تا من

همشو درست برات ببندم؟؟

یادته ساعت ? صبح بیدارم میکردی که هم برسیم باهم صبحانه بخوریم و هم دانشگاه تو و

مدرسه من دیر نشه؟؟ یادته؟؟

یادته توی خونه عطر نمی زدی ؟؟ می گفتی تو باید برام عطر بزنی؟؟ همیشه هم عطرهات

رو توی ماشین می گذاشتی؟

آخه قربونت برم من . تو که بی وفا نبودی . تو که همیشه حرف از وفاداری میزدی الأن چی

شد؟؟ الآن دیدی کی بی وفا شد؟

همیشه هم می گفتی هیچ چیز و هیچ کس نمی تونه من و تو رو از هم جدا کنه . برای مردن

هم هردوتامون باهم میمیریم. یادته؟؟

سرم رو بلند کردم و دوروبرم رو نگاه کردم . کسی نبود . یعنی کسی نمی خواست خلوت مارو

به هم بزنه.

دلم می خواست بغلش کنم . سرش رو توی بغل گرفتم و غرق در بوسه اش کردم . هنوزم

تنش بوی ادکلن مخصوصش رو میداد . وای که من عاشق این بو بودم.

همینجور که داشتم گریه می کردم حس کردم یکی اومد توی اتاق . برگشتم دیدم داداشش

اومده . گفت:الان بیشتر از نیم ساعته که اینجایی بیشتر از این اجازه نمی دن .

برگشتم . آخرین نگاه رو بهش انداختم . بعد برگشتم که از اتاق برم بیرون که دیگه هیچی

نفهمیدم

نوشته شده در چهارشنبه 12 آبان1389ساعت 12:31 بعد از ظهر توسط احسان| |
طراح قالب وبلاگ Pichak.net